تبليغاتX
برای فاصله ها
برای فاصله های فوق بشری
 

تصمیم ها تنها آغاز یک ماجرا هستند.

هنگامی که انسان تصمیمی می گیرد

 در حقیقت  به  درون  جریان  نیرومندی  پرتاب  می شود  که  او  را  به  مکانی  می برد  که  در  زمان  تصمیم  گیری  خوابش  را  هم  نمی دیده  است ! ! !

 

((پائولو کوئلیو))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط عسل | 

 

بزرگترین دروغ جهان چیست؟

 

-این است: در لحظه ی مشخصی از زندگی مان، اختیارمان را بر زندگی خود از دست می دهیم و از آن پس سرنوشت بر زندگی ما فرمانروا می شود.این بزرگترین دروغ جهان است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت   توسط عسل | 

 

نغمه ی خاطر نواز مرغ شب،

 

کاروان ماه را همراه بود.

 

نیمه شب ها ،آسمان را عالمی است.

 

آه اگر این آسمان بی ماه بود!

 

 

از جهان آرزوها،بوی جان

 

بر فراز باغ دامن می کشید

 

از بهشت نسترن ها می گذشت

 

بال خود بر گونه ی من می کشید

 

 

اختران قندیل ها آویخته

 

زیر سقف معبد نیلوفری

 

کهکشان لرزنده همچون دود عود

 

می کند در بزم ماه افسونگری.

 

 

رازهای خفته در آفاق دور

 

در سکوت نیمه شب جان می گرفت

 

پر به سوی آسمان ها می گشود

 

دامن ماه درخشان می گرفت.

 

 

خوش تر از شب های مهتاب بهار

 

عالمی دیگر کجا دارد خدا؟

 

عالم عشق و امید و آرزوست

 

عالم تنهایی و اندیشه ها.

 

 

در فضایی روشن و بی انتها

 

راه، سوی آسمان ها باز بود

 

چشمه ی نور عالم افلاکیان

 

با دلی افسرده م و صفای ماهتاب

 

روح من دیوانه ی پرواز بود!

 

 

نیمه شب بر ی کردم نگاه

 

همچنان در پهن دشت اشتیاق

 

کاروان ماه می پیمود راه...

 

 

اشک حسرت چهره ام را می گداخت

 

دیگر از غم طاقت و تابم نبود

 

زانکه در این کوره راه زندگی

 

آسمانم بود و مهتابم نبود!

 

 

پرده ی جانکاه ظلمت را بسوز!

 

ای دل من، شعله ی آهت کجاست؟

 

جانم از این تیرگی بر لب رسید

 

آسمان عمر من! ماهت کجاست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت   توسط عسل | 

به نام الله

سلام از اینکه مدت زیادی نبودم عذر می خوام شاید این کارم با هدفی که داشتم و دارم متضاد به نظر بیاد اما دلایلم لااقل برای خودم قانع کننده است به هر حال شاید یکی از بهونه هام شغل شریف دانشجویی باشه که حسابی درگیرم باهاش اما خب دیگه چه میشه کرد از همه دوستانی که این مدت بهم سر زدند و برام پیام گذاشتند ممنون و سپاسگزارم و بازم عذر می خوام از این تاخیر طولانی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت   توسط عسل | 

 

در نخستین لحظه آغاز زمان، بشر در برابر چهره خورشید ایستاد و دستانش را به جلو نهاد و برای نخستین بار فریاد برآورد و گفت: « در پس آسمان، خداوندی است نیک اندیش و با محبت و بزرگ.»

سپس بشر به حلقه بزرگی از نور پشت کرد و سایه اش را بر روی زمین دید و خطاب کرد: « در ژرفای زمین، شیطانی است سیه روی که دوستدار فتنه انگیزی است.» بعد، بشر به سوی غار خویش قدم برداشت و با خود چنین زمزمه می کرد: « من میان دو نیروی وسوسه انگیز قرار دارم، یکی همان نیرویی است که باید به آن پناه برم و دیگری آنکه پیوسته با او باید در جدال باشم.» سالها در پی هم سپری گشت در حالیکه بشر میان دو قدرت قرار داشت، یکی آن نیرویی که او را بسوی تعالی سوق می داد و خجسته بر می شمردش، و دیگر نیرویی که بر او نفرین می کرد زان سو بشر را به هراس می افکند. اما بشر هیچ گاه مفهوم نعمت یا نقمت را درک نکرد، او میان هر دو قرار داشت، چون درختی میان تابستان که شکوفه می دهد و زمستان که به خود می لرزد.

 

وقتی بشر طلوع تمدن را که تفاهمی انسانی است، به چشم دید، خانواده چون واحدی زاده شد. زان پس طوایف پدید آمد و سپس کارها بر حسب توانایی و تمایل تفکیک یافت.

گروهی از آنها به کشاورزی و گروهی دیگر به ساختن خانه و دیگران نیز به بافندگی یا شکار و صید پرداختند. سپس غیبگویی پای بر عرصه زمین نهاد و این نخستین پیشه ای بود که آدمی بدون هیچ زحمت یا مشقتی به آن مبادرت ورزید.

غیبگویی پدید آمد و نا باورانه رواج یافت، تا آنکه به یک حرفه مقدس و کامل بدل گشت، و آنهایی که از دانش و خرد و روحی نجیب و دلی پاک و تخیلی ژرف برخوردار بودند، آن پیشه را پی گرفتند....

 

« جبران خلیل جبران»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت   توسط عسل | 

"بهار"

آیا از تو می توان نوشت حال آنکه بسیار آمدی و بسیار رخت بربستی اما باز امید آمدن دادی،

آیا زمانی می رسد که دیگر نیایی؟!

آیا زمانی می رسد که سالها بعد از ما تو هم از آمدن خسته شوی و با نیامدنت به کار این جهان پایان بخشی؟!

بهار زیبا، بهار بهاری، چگونه می توان تو را وصف کرد حال آنکه این تو هستی که ما را وصف می کنی، این تو هستی که به ما جان می دهی و این تو هستی که زندگی را بنا می کنی!

بهار این منم زاده ی تو این منم جان گرفته از تو و حال بعد از پاییز و زمستان های سرد آمدنت را جشن می گیرم.

این منم که روزها را با امید تو گذراندم که بیایی و مرا باز بزرگتر کنی، باز جان تازه ببخشی!

 

بارها از خود پرسیدم، آیا تو همانطور که جان می دهی جان هم می گیری؟!! و هر بار که ندایی آری گفته است، فریاد زدم چه کسی می تواند در بهار جان دهد؟! و باورم می گوید هیچ کس در بهار نمی میرد و اینها همه برای این است که بهار مرا زاده است و به من جان داده، من زاده ی بهارم، زاده ی فصل باران، فصل ابرهای گرفته، فصل جوانه های تازه متولد شده، من، من دختر بهارم چطور می توانم باور کنم بهاری که مرا جان بخشیده ، جان را هم می گیرد! من باور دارم که پاییز فصل مرگ است و زمستان فصل برزخ است و بهار بهشت برین که همه از آنجا می آیند و باز به همان جا باز می گردند!!!

 

بهار

باز شور را ارمغان آوردی، باز بلبلان را روح خواندن بخشیدی و باز طبیعت را شوق رقصیدن دادی،

رنگ سبزت را روی زمین پاشیدی و بارانت را نعمتی برای موجودات قرار دادی؛ ورودت برای جهانیان زیباست چه آنها بفهمند و چه همیشه در پاییز باشند و هرگز نفهمند!!!

من ترا آرزومندم و حال مثال کودکی هستم که به آرزوی خود رسیده باشد، با شوق می آیم به سویت و آواز سر می دهم خوش آمدی و پیغام می دهم به خدا بگو به خاطر امیدش از او سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت   توسط عسل | 

و نوروز یعنی آغاز رستن و جاودانه شدن

 

آغاز عهدی برای ما شدن

 

روزی برای نو شدن

 

زمانی برای عشق ورزیدن

 

دوست داشتن و یاد او را

 

گرامی داشتن

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت   توسط عسل | 

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از این پس بی کنار

پس سیم وادی از آن معرفت

هست چارم وادی اسغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعب ناک

هفتمین وادی فقر است و فنا

بعد ازین ادی روش نبود ترا

 

اول طلب یعنی خواستن و در اصطلاح عبارتست از جستجو کردن از مراد و عارف باید تمام مطلوب را در وجود خود طلب کند زیرا حقیقت طلب را در دل خود باید یافت و به قول حافظ: سالها دا طلب جام جم از ما می کرد                وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد.  بالاخره طلب یعنی معرفت خداوندی بدلیل وجدان.

دوم عشق: عشق به معنی میل مفرط است و بمعنی زیادی دوستی است.عشق مشتق از عشقه وعشقه گیاهی است که بدور درخت می پیچد و آب آنرا می خورد و رنگ آنرا زرد می کند و برگ آنرا می ریزد و بعد از مدتی خود درخت نیز خشک می شود.

و عشق همچون به کمال می رسد و قوای را ساقط گرداند و حواس انسان را از کار بیاندازد و عقل را معلول کند و مزاج انسان را از غذا باز دارد تا بحدی که از صحبت غیر دوست و غیر محبوب معلول می شود و بالاخره بیمار می گردد و یا دیوانه می شود و بالاخره به هلاکت می رسد.

عشق آتشی است که در قلب واقع میشود و دارنده آن عشق را می سوزاند.عشق را به حقیقی و مجازی تقسیم کرده اند:

عشق مجازی: ابتدای آن محبت و و سپس علاقه بی حد و بعد از آن عشق و این عشق مجازی چیزی نیست بلکه از نظر عقلا مورد قبول نمی باشد و آدمی را تا این حد به کمال نمی رساند ولی عشق حقیقی: الفتی است رحمانی و بر ذات باریتعالی که واجد تمام کمالات است و عشق حقیقی به لقا محبوب رسیدن و البته در اینکه محبت پایه و اساس زندگی و مکوج بقا ی موجکودات عالم است شکی نیست زیرا تمام حرکات و سکنات و جوش و خروش جهانیان بر اساس محبت و علاقه هست. بقول حافظ: طنین هستی عشقند آدمی و پری             ارادتی بنما تا سعادتی ببری

و عرفا گویند حتی وجود افلاک و حرکات آنها بواسطه عشق و محبت است.بنابر این عشق مهمترین رکن طریقت است و این مقام را تنها انسان کاملی که مراتب ترقی و تکامل را پیموده است درک می کند و عاشق حقیقی را در مرحله کمال حالتی است که از خود بیگانه و نا آگاه می شود و از زمان و مکان فارق و از فراق محبوب و یار می سوزد و می سازد.

سوم: معرفت: یعنی شناسایی و در اصطلاح عرفا عبارتست از علم آن علمی است که شکی در آن نباشدو مولا علی (ع) آن عارف اول می فرماید: خدا را با خدا شناختم و غیر خدا را با نور خدا، عرفا گویند معرفت عبارتست از معرفت به جهل یعنی انسان بنادانی خود پی ببرد و هر اندازه مراتب قرب الهی را برای انسان زیاد شود و آثار عظمت الهی ظاهر گردد و علم معرفت انسان بر جهل خود فزون گردد و در این حال حیرتی بر حیرتش بیافزاید و فریاد از نهاد و دل عارف بر می خیزد که ای پروردگار من بر حیرتم بیافزای بعضی از عرفا هم گویند<<من عرف نفسه من عرف ربه>> یعنی با شناخت بر خویشتن به شناخت خدا می توان رسید هر که نفس خود را بشناسد بر بقا شناخت خود نسبت به پروردگار می افزاید.

وادی چهارم: استغنا: عبارتست از اینکه چون شخص عارف به حقیقت پی برده و حق را یافته است لذا هرگز توجهی به غیر خدا ندارد و خود را از همه جهانیان بی نیاز می داند و از تعلقات دنیوی دست کشیده و نیازمندی خود را از خدای یکتا می جوید.

پنجم:وادی توحید: در لغت بمعنی تفرید است مشتق از فرد یعنی یگانه نمودن و یکی گفتن و در نظر عرفا توحید آنست که بنده از خود هیچ نوع اختیاری نداشته باشد و ترک جان و جاه و مال گوید.

ششم: حیرت: بمعنی سرگردانی در اصطلاح عرفا امری است که وارد می شود بر قلوب عارفین در موقع تامل و تفکر آنها بطوریکه آنها را از تامل و تفکر غیر خدا باز می دارد و تنها در عالم وجود خدا و مخلوقات خدا آیه ها و نشانه های خدا به تفکر و حیرت وا می دارد.

هفتم: وادی فقر: بمعنی نیازمندی است و شخص عارف خود را همه وقت بر پروردگار خود محتاج می بیند بعضی از عرفا گویند که فقر عبارتست از فنا نالله یعنی اتحاد قطره با دریا و این نهایت سیر و مرتبه عالی عارف کامل است.

جمله معشوق است و عاشق پرده ای            زنده معشوق است و عاشق مرده ای

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت   توسط عسل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
برای فاصله های نزدیک نجوا می کنیم و برای فاصله های دور فریاد می زنیم اما گاه نیز اتفاق می افتد که فاصله ها آنقدر زیاد می شود که هیچ فریاد بشری جوابگو نیست این وبلاگ فریادی از نوع نوشتاریست باشد که فاصله ها را بپوشاند...

نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
آدمکها
دنیای امروز ما
غریب آشنا
قالب های نایت اسکین
تصاویر متحرک برای وبلاگاتون
ما دو تا راهمون جداست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان